آدمها میگذرند
آدمها میگذرند
آدمها از چشمهایم میگذرند
و سایه یکایکشان
بر اعماق قلبم می افتد
مگر میشود
از این همه آدم
یکی تو نباشی
لابد من نمیشناسمت
وگرنه بعضی از این چشمها
این گونه که می درخشند
می توانند چشمهای تو باشند ...
قبول سفارشات نقاشی از چهره با رنگ روغن و طراحی سیاه قلم در ابعاد مختلف
آدمها میگذرند
آدمها از چشمهایم میگذرند
و سایه یکایکشان
بر اعماق قلبم می افتد
مگر میشود
از این همه آدم
یکی تو نباشی
لابد من نمیشناسمت
وگرنه بعضی از این چشمها
این گونه که می درخشند
می توانند چشمهای تو باشند ...


مهار ِ این شتر ِ مست را که می گیرد ؟
کنون که مرتعی این گونه خوش چرا دیده ست
به سایه سار ِ خوش ِ بید و بادِ جوباران
دگر نخواهد هرگز به رفته ها پیوست .
به آب ِ برکه ی ِ تلخابِ شور و کورِ کویر
و آفتاب ِگدازان ِدشت های هرگز
دوباره باز نگردد که آن حریم شکست .
دگر به بار و خارِ شتر نخواهد ساخت
نه ساربان و نه صاحب شناسد این بد مست
نگاه کن دهانش جه گونه کف کرده ست .
مهار این شتر ِمست را که می گیرد ؟
شفیعی کدکنی
یَأْتِی عَلَی النَّاسِ زَمَانٌ لاَ یُقَرَّبُ فِیهِ إِلاَّ الْمَاحِلُ وَلاَ یُظَرَّفُ فِیهِ إِلاَّ الْفَاجِرُ، وَلاَ یُضَعَّفُ فِیهِ إِلاَّ الْمُنْصِفُ، یَعِّدُونَ الصَّدَقَةَ فِیِه غُرْماً، وَصِلَةَ الرَّحِمِ مَنّاً وَالْعِبَادَةَ اسْتِطَالَةً عَلَی النَّاسِ! فَعِنْدَ ذَلِکَ یَکُونُ السُّلْطَانُ بِمَشُورَةِ النِّسَاءِ، وَإِمَارَةِ الصِّبْیَانِ، وَتَدْبِیرِ الْخِصْیَانِ!
روزگاری برای مردم خواهد آمد که در آن مقرب نیست ، مگر سخن چین نزد پادشاه . و زیرک خوانده نشود مگر بد کار دروغگو و ناتوان نشمارند مگر شخص با انصاف درستکار را ، و در آن زمان صدقه و انفاق در راه خدا را غرامت و تاوان می شمارند و صله رحم و آمد و شد با خویشانرا منت مینهند و بندگی خدا را سبب فزونی بر مردم می دانند .در آن زمان حکومت با فرماندهی خردسالان، و تدبیر خواجگان اداره میگردد.
من نمیدونم چرا هر سایتی میرم کارامو باهاش آپلود کنم دو روز بعد فیلتر میشه و کارام دیگه باز نمیشن . یک سایت بسیار خوب هنری که هنرمندان خوب زیادی در اون عضو بودند سایت نگارخانه ایرانی بود که من کارهام رو اونجا گذاشته بودم که متاسفانه نمیدونم چرا اون رو هم بستند . واقعا بی احترامی بزرگی هست به کسانیکه کارهای ارزشمندشونو اونجا گذاشته بودند ( خودم رو نگفتما
).
![]()
با پای دل قدم زدن آن هم کنار تو
باشد که خستگی بشود شرمسار تو
در دفتر همیشه ی من ثبت می شود
این لحظه ها عزیزترین یادگار تو
تا دست هیچ کس نرسد تا ابد به من
می خواستم که گم بشوم در حصار تو
احساس می کنم که جدایم نموده اند
همچون شهاب سوخته ای از مدار تو
آن کوپه ی تهی منم آری که مانده ام
خالی تر از همیشه و در انتظار تو
این سوت آخر است و غریبانه می رود
تنهاترین مسافر تو از دیار تو
هر چند مثل اینه هر لحظه فاش تو
هشدار می دهد به خزانم بهار تو
اما در این زمانه عسرت مس مرا
ترسم که اشتباه بسنجد عیار تو
"
محمدعلی بهمنی